تبليغاتX
اینک از حال به آینده پلی باید زد...


خداوندا!
 
 اگر روزی بشر گردی
 
 ز حال ما خبر گردی
 
 پشیمان می شوی از قصه خلقت
 
 از این بودن از این بدعت
 
 خداوندا
 
 نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
 
 چه دشوار است
 
 چه زجری می کشد آنکس که انسان است
 
 و از احساس سرشار است


پ.ن: توت منی خدا......توت منی!!!

پ.ن:من زندگی رو دوست دارم...زندگی هم منو دوست داره؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:20 توسط زهراالسادات |

عشق و عاشقی واسه ملت هیچی نداشته باشه  دست کم دست به قلم شدن و نوشتن رو داره!...والا

پ.ن:گاهی غافل میشم...از هرچی و هر کی....جدا از خدایی که بیشتر مواقع ازش غافلم....دوشنبه تولدم بود و من هنوز نفهمیدم 20 ساله شدم یا 19ساله! مهم هم نیست اما دوست ندارم یکی که سنم رو می پرسه همش بگم: متولد 68...حساب کن!....10..15 تا از دوستای دبیرستان و راهنمایی اس ام اس زده بودن و تبریک گفته بودن و من دریغ از یه دونه تشکر خشک و خالی...حالا بماند اینکه قرار بود بهشون شام بدم و ندادم!...بعد از حدود 1ماه به دوست صمیمیم زنگ زدم و هم احوال خودش رو پرسیدم هم رفقا...که جویا شدیم دسته جمعی همه دل خورن....مثل اینکه جام بی معرفتی را یک جا سرکشیده ایم و خود نفهمیدیم!...صحبتمون که تموم شد یه پیامک  به شرح زیر نوشتیم و  به کل کشور ارسال نمودیم:
از تموم رفقایی که تولد یه بی معرفت رو تبریک گفتن متشکریم..فداتون.حسین!
بعد هم دستم رو گذاشتم زیر سرم و به همشون فکر کردم....به کل روزهایی که گذشت....به تموم لحظاتش.... و اینکه لیاقت این همه دوست داشتن رو دارم؟!
دلم واسه همشون تنگ میشه...و دوسشون دارم حتی اگه هر روز با مطی حرف نزنم...هر شب با حسنی چت نکنم...هر روز سر به سر زینب و فرزان نذارم...هر روز شکوه رو کوکویی صدا نزنم و.......
پ.ن: اگه بخوام همه رو بنویسم باید کل دبیرستان و نصف راهنمایی رو بنویسم!
پ.ن: دوستان بنده رو با نام حسین میشناسن...احترام بگذارید!

پ.ن آخر: وقتی با اون لحن گفتی: اونقدرا هم که فکر می کنی خوش سلیقه نیستی.....ترجیح میدادم یه کشیده بخوابونی تو گوشم!!.............فدای سرت
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:26 توسط زهراالسادات |

درهای آسمان را بسته اند...نمیدانم..گاهی تنهایی برای ما لازم است یا خدا؟!!



پ.ن: روز خوبی بود!...مستخدم دبستانم را دیدم.....پیر و شکسته......از حال معلم کلاس پنجم هم با خبر شدم.....سرطان دارد...توسط یکی از دوستان هم محکوم شدم....به کیفری بدتر از حبس ابد!....مسنجر هم بالا نمی آید!.....بله....روز خوبی بود عزیزان...خوب......همین!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:42 توسط زهراالسادات |

پروردگارا!زندگی را ببخش بر آنان که متولد شدند اما نزیستند....زندگی را ببخش بر آنان که زیستن را نفهمیدند...زندگی را ببخش بر آنان که نفهمیدند زیستنی هم هست!زندگی راببخش بر منی که زیستن را فهمیدم اما هیچ گاه نزیستم و نخواهم زیست!وزندگی را ببخش بر آنکه زندگی را ندید که زیستن را بفهمد!

1)تجدید خاطره ایست از وبلاگ قبلیمان که ناکام شد!

2)امشب دیوانگی امان نمیدهد...هزاران کوفت و مرض گوش میکنیم.....سر درد را هم تحمل.... برنامه  هم نصب ... اس ام اس بازی هم ....خواندن معارف هم....فکر هم.......و به طور واضح تر هیچ غلطی نمکنیم جز تایپ چندتا جمله که بشه باهاش یه پست جفنگ از آب در آورد!!!!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 20:43 توسط زهراالسادات |

جاودان ایستاده ایم ..بر پهنای آسمان بلند...وسر به زیر می اندازیم از کوچک بودن انگشتان دست و تنهایی را رقم می زنیم بر پهنای صورت های خیس....خدا می شویم اینک...............


پ.ن: دستانم قدرت بیان حرف هایم را ندارند دیگر!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:40 توسط زهراالسادات |

و من آن دم فهمیدم
                              من به اندازه ی تکرار یک  واژه ی تو خالی

                                                                                   پرم از تنهایی..................
ومن از عشق خدایی دارم
   
                               ومن از صحبت عشق و تو و حس حرف هایی دارم

ومن از بر شدن هر شب  تو دلتنگم

                                      و دلم می خواهد قفس تنهایی بگشاید راه را

                                                                                              و خدا هم نفسی تازه کند!

و تو هم تازه شوی و بشویی دل را

                                            و منقش سازی دل هر رهگذری

و بسازی از عشق  واژه ی تنگ تری

                                          و به خدا بسپاری زندگی برگ گلی است

                                                                                   آب باید داد.........آب


پ.ن: زندگی پنجره ای  ست......شیشه هایش بشکنید
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 9:6 توسط زهراالسادات |

به علت اعتراض بیش از حد خوانندگان ...این وبلاگ به حالت تعلیق در می آید....امید است گذشت زمان بتواند نویسنده ی جوان وبلاگ را سر عقل بیاورد....

پ.ن: در صورت عدم یافت عقل!..این وبلاگ باز هم حذف میشود

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 21:57 توسط زهراالسادات |

ما اظهار وجود می کنیم.....موجود می باشیم آقا...موجود!....چه دو پا...چه یک پا...چه بی پا!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:0 توسط زهراالسادات |

دوست دارم...هر آنچه بفهمد دوست داشتن را.....و دوست دارم تویی را که خود دوست داشتنی


پ.ن: هر آنچه نه هر آنکه!
پ.ن: در واقع در یک مفهوم روشن تر باید بگم که: نمی دونین این روزها چه خر تو خریم من!!
پ.ن:در ضمن اگه من بفهمم تو دل تو چی میگذره که دیگه دل دل نیست..دل من واسه من...با تمام مخلفاتش
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 23:29 توسط زهراالسادات |

من سر به تنم زیاد بود از اول          شالوده ام از تضاد بود از اول

ابعاد مرا عشق به هم ریخته بود       روحم به تنم گشاد بود از اول



پ.ن: امشب هم معین مارا به هم ریخت!
پ.ن: میبینین که از اول مشکل داشتم....
پ.ن:واسه امشب کافیه...شب بخیر!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 23:54 توسط زهراالسادات |

زود...تند... سریع....آهسته و پیوسته....ستاره ها به شب میشوند یا به روز؟!!


پ.ن:خدای من!تا خدا خداست..خدایی حلالت!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:21 توسط زهراالسادات |

همه چی خوبه....وقتی جرات میکنی حرفتو بزنی دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است!...... وقتی می خوای با یکی حرف بزنی ..همه گم میشن!....وقتی حوصله ی هیشکی رو نداری..همشون آوار میشن رو سرت.... وقتی نمی خوای حرف بزنی..سوال پیچ میشی...وقتی می خوای ازت سوال بپرسن..همه گنگ میشن!...وقتی تو شارژی...اونا شارژ نیستن...وقتی اونا شارژن..نمی خوای هیچ موجود زنده ای تا صد متریت پخ بکشه.... آره...اینجوریه که گاهی احساس تنهایی میکنی....کل ملت هم میشن.......!...و تو میشی مزخرف ترین موجودی که  تا به حال دیدی.....

پ.ن1: یکی از بد بختی هایی که بنده ازش فیض میبرم اینه که مثل بچه ی آدم حرفم رو نمیزنم....و شما جونتون میاد تو حلقتون تا بفهمین من باز چه مرگمه...البته اگه بگم...که کم پیش میاد!....در این هنگام بنده توقع دارم شما علم غیب داشته باشین و بفهمین قضیه چیه..که الحمدلله هیشکی نداره و در اون لحظه به فکر جن هم نخواهد رسید که من چمه!....از بس گاهی پیچ در پیچم!

پ.ن2: این چند روز حالم خوب نیست زیاد...تو هم که نمی خوای بفهمی...منم نمی دونم چمه!....نمی خوام بهت بگم!..در ضمن حوصله ی مهمونی و بگو بخند هم ندارم...کسی واسه افطاری دعوتم نکنه...شرمنده میشم!...عید فطر هم که اصلا حرفشو نزنین که دیگه هیچی!

پ.ن3: این جا که کسی نمی خواد بفهمه من از بی خوابی های این چند شب دارم هنگ میکنم...لااقل ...خوب یکی بفهمه دیگه...یه قرصی...چیزی بده دستم!

پ.ن4: واسم دعا کنین...دعا کنین اینقده سرم شلوغ بشه...که سالی دوبار بیشتر نتونم اینجارو به روز کنم!....و فقط روزی یک دقیقه بتونم فکر کنم!

پ.ن5: هرچی موجود زده و غیر زنده روی این کره ی خاکی یافت میشه آدرس وب منو داره...فقط مونده این برو بچ فضایی که انشاالله به همین زودی بهشون مخابره میشه!

پ.ن6: پا تو کفش من نکن...بهم گیر هم نده...توضیح هم نخواه...که میزنم لهت میکنم!

پ.ن7: گفتم که...همه چی خوبه!!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:46 توسط زهراالسادات |

سخته ندونی تو همین لحظه....تو همین دقیقه....تو همین ثانیه...چیه که داره دیوونت میکنه!...چیه که تا مغز استخونت رو داره میسوزونه....کل وجودت رو ریخته بهم و نمی دونی چه غلطی باید بکنی...نه اشکی که پهنای صورتت رو بگیره و نه .......فقط میتونی سرتو محکم بگیری تو دستات و  بکوبیش به دیوار....وبه زمین و زمان فحش بدی!... به خدا فکر کنی....به روزهای خوش زندگیت فکر کنی....پوزخندی بزنی و ازش تشکر کنی.....تشکر کنی که هیچ وقت تاریخ امتحانهاشو قبلا اعلام نمیکنه.....یا بالای برگه ی امتحانیش مدت زمان نمیزنه.......شاید هم تشکر کنی..به خاطر تموم روزهای سختی که گذشت و خواهند گذشت و او خواهد بود............

پ.ن: هیچ تضمینی نیست که بعد از همه ی این حرف ها  احساس دیوونگیت تموم شده باشه.....

پ.ن: نمیدونم چه دردیه که من میخوام خدا رو بفهمم....نمیفهمی آقا!......نمیفهمی!

پ.ن: من هنوز مغز استخونم داره میسوزه...هنوز دارم دیوونه میشم...هنوز!

پ.ن: از ابتدای خلقت ...به هر مناسبتی دست به دامن خدا شدیم....این دامن جنسش چیه که پاره نشده تا حالا؟!!!

پ.ن: مریض داریم....دعا کنین لطفا....جدی میگم!

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:54 توسط زهراالسادات |

آدم دلش میگیره...وقتی  بعد از مدت ها به چند تا وبلاگ  سر میزنه و تو همشون یه پست مشترک میبینه....تعطیل است........اینجوری:





   پ.ن:آدمیزاد دیگه!
   پ.ن: بدبختانه به خودم شک کردم!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:22 توسط زهراالسادات |

پاییز است.... هوا را ببلعید لطفا!



+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 2:37 توسط زهراالسادات |

تو را قسم می دهم.....نه به حق یگانه بودنت که یگانه ای....و نه  تعداد درهای رحمتت که شمارا نیستند....و نه به عظمت و قدر بودن این شب ها که عظمتش را نخواهم فهمید......تو را به حق تمام اشک هایی که برای  بودنت ریختم... وبه حق حاجت هایی که روا نشدند قسم.......ببخش!.....حتی گناه های ناکرده ام را................
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:13 توسط زهراالسادات |

و خداوند یعنی:1........2..........3.........4.......فهمیدی؟!.....به همین سادگی.....فقط همین.


پ.ن: تعجب لازم نیست.....خدانویسی یک دیوانه گل کرده امشب



                                                                                             محتاج دعا!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:45 توسط زهراالسادات |

گاهی آرزوی بی وجدانی میکنی.... وقتی عذاب وجدان تمام روحت رو  با سرعت هرچه تمام تر داره سر می کشه!

پ.ن: اول به میزان لازم با قاشق هم میزنه...بعد مثل یه لیوان آب خنک میده بالا!
پ.ن: وجدان درد دارم بدجور.......پروردگارا!ارحم......

                                                                            
                                                                                                التماس دعا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:12 توسط زهراالسادات |

در آرزوی آرزو شدنم امشب و به خدا می اندیشم....به هیچ چیز نمی رسم!....نمیفهمم...گنجانده نمی شود..در این ذهن خسته ی بی پایان...چشم ها را باید بست...خدا را باید دید

پ.ن:هیچ توقعی نیست که این دو خط فهمیده شوند....تراوش یک ذهن خسته اند...همین!
پ.ن: خیلی احساس تنهایی میکنم....خدایا منو ببخش
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:1 توسط زهراالسادات |

زندگی را بالا می آورم!.....آن هنگام که پارچه های سیاه حقیقت را به زور به خوردم می دهند....

پ.ن: خدارا شاکرم...همین.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:41 توسط زهراالسادات |

وقتی می رفتن خیر سرم مشهدالرضا بودم...چند روز بعدش که باهاشون تماس گرفتم...عمو گفت: زهرایی کجا بودی که ما اینجوری غریب اومدیم اینجا!...هنوز حرف هاش تموم نشده بود که گفتم: شما زیارتت رو بکن میذارمت رو سرم میارمت عمو!....11 سالی هست که حق پدری رو واسم جا میاره....چند روزی بود داشتم فکر میکردم چه گلی سفارش بدم که درخور عمو و زن عمو باشه......امروز فهمیدم گلایول سفید....سفید!!!

پ.ن:  زن عموی 38 ساله ی ما دیشب بعد از 3روز مرگ مغزی  کنار خونه ی خدا..بی خداحافظی رفت!
پ.ن: من نمیدونم چه جوری تو چشم عمو نگاه کنم آخه
پ.ن: هرکی وب منو میخونه میدونه که ما زهرالساداتیم نه شیدا!
پ.ن: دیگه نمی خوام برم سر خاک!...آخه سر خاک کدومتون فاتحه بخونم؟!؟!
پ.ن: یکی تو چشم خدا نگاه کنه امشب....من نمیتونم...نمیتونم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:15 توسط زهراالسادات |

به نظر ما این موجودات دو پا چند دسته اند!!!......یا عاقلند.....یا عاشق.....یا هردو ...که میشود دیوانه!!


پ.ن: دیونه با دیوانه فرق داره!
 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:3 توسط زهراالسادات |

وقتی زمین را به زمان می دوزند.....وقتی آسمان میان ابرها گم میشود....وقتی احساس ها رنگ می بازند....وقتی خدا تنهاییش را به رخ می کشد....وقتی  زمان به انتظار می ایستد....وقتی کلمات هم هوای قایم موشک به سرشان می زند...وقتی هوای نوشتن به سرم میزند.....وقتی...وقتی در خود گم میشوم!......حضور همیشگیه خدا دلم را میزند!!!


پ.ن: باشد که قدرش بدانم!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 22:21 توسط زهراالسادات |

پا بوس امام رضا بودم.....تنهایی البته!....از خودم ناامید شدم....برگشتم!


پ.ن: خوبم..همین!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 16:55 توسط زهراالسادات |

من زمینیم و تو آسمانی...و باز هم ما بین هوا و زمین معلق است!

                                                                               زنگ دینی ـ شنبه 11/12/86



پ.ن: دو روز مانده به طلوعت...ستاره ها را ورق زدیم...عهدی بستیم..........پیوندمان مبارک!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 12:47 توسط زهراالسادات |

پ.ن:گاهی آدم که نه....من میخوام دو دستی بزنم تو سرم!
پ.ن:این روزا درد بی پدری عجیب به رخ میکشه!
پ.ن: امشب چه شبی است؟....یقینا شب مراد نیست امشب!
پ.ن: مخلصتم در بست!....تا پل صراط که نه...تا خود جهنم!
پ.: چیه؟؟...این همه پی نوشت یه جا ندیده بودی؟!.......
پ.ن: آره آره..زده به سرم...بدجور!
پ.ن: تو همه ی پی نوشت ها حداقل یه دونه علامت تعجب هست!!!
پ.ن: قطعه ای از پر پرواز کم است...یازده بار شمردیم یکی باز کم است!......................بشمر 1....بشمر2 !!
پ.ن: این پی نوشت آخریه یعنی اینکه : بچه مسلمونمو...خیر سرم شیعه...باز خیر سرم سادات...و باز خیر سر عمم از اون منتظرا.....و...بله بله....اینجوری نیمه شعبان رو پاس داشتم!.....
پ.ن: اگه مردی لیوان های شربتو ننداز تو خیابون!!!!
پ.ن:حالم بد شد!......والسلام.....



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:3 توسط زهراالسادات |

شرط دل دادن..دل گرفتن است و اگر نه یکی بی دل میمونه ودیگری دو دل!

پ.ن: یکی که نمی شناسمش آف گذاشته بود!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:53 توسط زهراالسادات |

قصد داریم..برای یک دفعه هم که شده با میزان بسیار زیادی اعتماد به نفس به آن خدایمان بگوییم: خدایا! منو تنها بذار!...بعد..دستهامان را بگذاریم زیر چانه مان و ببینیم خداوندمان کجا می خواهند تشریف ببرند!!

پ.ن: جایی نمیره!
پ.ن: امروز بسی احساس خورده شدن میکردیم...بی احساس شویم انشاالله!!!
پ.ن: به زبان ساده تر....دنبال یه دیوار میگردم که چند بار سرمو نثارش کنم!!....شاید این حس گم شد..شاید هم خودم!....

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:42 توسط زهراالسادات |

تو: الان از خوشحالی تو پوست خودت نمی گنجی...نه؟
من: (نیشخند)....لامصب یه ساله داری پوستمو میکنی....تو چی بگنجم؟؟!


پ.ن1: در جواب نظرات پست قبلی:مملکت چند روزیه داره به خودش میباله که همچین موجودی داره میشه مهندس!..اونم از نوع معمار!....
پ.ن2: برو بچ آستین ها رو بزنن بالا که به عنوان پروژه ی درسی میخوایم تا ثریا بسازیم بریم بالا!
پ.ن3: عید هم تبریک
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:10 توسط زهراالسادات |

تورا دوست دارم...و تورا دوست دارم...وتورا دوست دارم و در آخر تورا دوست دارم.........


                                                              تقدیم به تو که تو را دوست دارم من




پ.ن: به این نتیجه رسیدم که...تخته کنم در اینجارو و برم خیلی بهتره!
پ.ن: نتایج هم رسید...این روزها در حال رفتن و ساختن آینده میباشیم!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:0 توسط زهراالسادات |